غربت...! | 16:36
به نام هستی بخش عالم که بینهایت دوستش دارم . دنیا ، مرز بودن است. رقص جاده های پیچ در پیچ ، انتهای رفتن و گم شدن در ثانیه ها . چه کسی مرا می شناسد که باور کند در میان آشنایانم. زندگی سراب است،برای لحظه های بی سرانجام. ای اقیانوس غریب! راز غریبانه ات در دل صدف پنهان است چگونه بگویم دوستت دارم که قلبت بهانه ام گیرد و دلت به استقبال قلب خسته ام آید.
امیر امینی | Sun 10 Dec 2006 |
سکوت...! | 16:39
اکنون ... سکوت ...
از برای عشق ...
اکنون آن لحظه است ، همان که به چشمان تو خيره شوم و سکوت ...
اکنون من در سياهی فرو می روم!...نه آن سياهی که پيشتر گفته بودم !
سياهی چشمان تو... زيباترين سياهی...
حال ... سکوت ...
امیر امینی | Thu 30 Nov 2006 |